دی ماه 1400
سلام و درود روزها یکی پس از دیگری میگذرد فرزندانمان بزرگتر میشوند و هر روز به تعداد کارهایشان افزوده میشود و ما بیشتر در خدمت خانواده ایم . آرادم که این روزها حسابی با درس و مدرسه مشغول است و کلاس های جانبی که می رود و اینگونه تمام اوقاتش سپری میشودوشب از شدت خستگی ساعت ده غش میکند. دعواها و جنگها و البته بازی های بین دو برادر همچنان ادامه دارد البته که آرادم مرد شده و بسیار در برابر نیکان مهربان است و دل به دلش میدهد و اینقدر که گاهی من شاکی میشوم که مادر جان در برابرش بایست و در جواب که : مامان داداشی هنوز کوچیکه باید مواظبش باشیم . جان دلم بسیار عاقل و مر د است. تازگی ها وظیفه ی آموزش گلستان در مدرسه به ایشان واگذار شده است...












